همه ی حرفها انگار فقط گفته می شوند که کسی به گوینده شک لالی نبرد!
همه انگار زورکی میخواهند چیزی حالیشان باشد!
چرا انقدر همه ی چرخه ها شبیه همند؟!
چرا از اول همه ی آخرها معلومند؟!
کی این همه سادگی این همه پیچیده شد؟!
این دنیای سابقا بزرگ انگار این روزها از مشت من هم کوچکتر شده!
تمام اصل و فرعش یک جا ختم میشود،
جایی که به من حس حقارت می دهد،
که احساس مردمان را شعله ور میکنند
پک می زنند، و دودش را میان هوا رها میکنند
و از همه فقط خاکسترشان میماند،
من ایمان دارم، که دگرخواهی زاده ی خیال مردمان افسرده و گریزان است
و هر چه هست خودخواهی ست،
و ما همه میان جنگ های اعلام نشده زندگی می کنیم.
از این همه گنگی ِ پیش رو!