تبليغاتX
نیمکت آخر ، ردیف وسط
نیمکت آخر ، ردیف وسط
خاطرات ، دلتنگی ها و ذهنیات روزانه
عاجزانه بر گذشته ها چنگ می زنیم
تکه های پازلمان همه اش گم شد که هیچ، اصلا یادمان رفت چه طرحی داشت!
|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:53  به قلم آذین 

ما همه میان جنگ های اعلام نشده زندگی می کنیم.
چقدر همه چیز در نظرم بیهوده و بی هدف می آید

همه ی حرفها انگار فقط گفته می شوند که کسی به گوینده شک لالی نبرد!

همه انگار زورکی میخواهند چیزی حالیشان باشد!

چرا انقدر همه ی چرخه ها شبیه همند؟!

چرا از اول همه ی آخرها معلومند؟!

کی این همه سادگی این همه پیچیده شد؟!

این دنیای سابقا بزرگ انگار این روزها از مشت من هم کوچکتر شده!

تمام اصل و فرعش یک جا ختم میشود،

جایی که به من حس حقارت می دهد،

که احساس مردمان را شعله ور میکنند

پک می زنند، و دودش را میان هوا رها میکنند

و از همه فقط خاکسترشان میماند،

من ایمان دارم، که دگرخواهی زاده ی خیال مردمان افسرده و گریزان است

و هر چه هست خودخواهی ست،

و ما همه میان جنگ های اعلام نشده زندگی می کنیم.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:52  به قلم آذین 

وقتی روزگار انگشت وسطش را به من نشان می دهد!
ای کاش سهم من از مرگ، شبی بود همین نزدیکی ها!
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:39  به قلم آذین 

از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!
می ترسم از این همه نامعلومی،

از این همه گنگی ِ پیش رو!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:23  به قلم آذین 

کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟
فقط 6روز مانده و من دلم یک هدیه می خواهد که کسی نمی داند!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:36  به قلم آذین 

در فاصله ی میان بودن و نبودنت، من هم نه عاشقم نه فارغ!
آخر چرا خیال تو با خواب شبانه ی من کنار نمی آیند!؟

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:33  به قلم آذین 

this whole thing is like an unannounced war
?!!you Just don't get it! I wonder why we got to get along

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:54  به قلم آذین