تبليغاتX
نیمکت آخر ، ردیف وسط

نیمکت آخر ، ردیف وسط

خاطرات ، دلتنگی ها و ذهنیات روزانه

چه غافلگیرم میکنند این روزها

این همه بغض سر زده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:20  توسط آذین  | 

یک ظهر کهنه ی تابستان

از آن ها که کم کمک رنگ پاییز میگیرند

کنار پنجره بی هدف سیگاری پک می زنم

نگرانی نهیبم می زند

که من انگار از پس این زخم ها

که حالا دیگر کرم انداخته اند

بر نمیایم

کشش این سیاهی

از تقلای من پیشی گرفته

می ترسم، نگرانم

به راستی این جنون تمام مرا در خود گرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:56  توسط آذین  | 

نظردونی رو فقط واسه تو باز کردما!! میای رد میشی یه چیزی بگو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 5:16  توسط آذین  | 

یعنی زندگی همینه!؟

هر شب از این زندگی کثافت، تنها، همه خواب باشن، پشت پنجره ساکت و تاریک

من بی دلیل اشک بریزم؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 3:46  توسط آذین  | 

بغض در گلویم فریاد می زند

آیا خوب بودن انقدر بد است!؟

من ناباورم از این دورویی ها

کجاست جایی که چنین نباشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 22:15  توسط آذین  | 

همه ی تلاش ما برای آزادی به دست آوردن حق انتخابه.

همه ی حسرت ما نسبت به بیخیالی و سرخوشی بچگی برای زندگی از پیش تعیین شده و بدون انتخابه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:19  توسط آذین  | 

ترک خورده افکارم، بس که نباریدند کلمات.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 2:31  توسط آذین  |